به وب لاگ سایه سرو خوش آمدید. کلیه اشعار این وب لاگ متعلق به نویسنده آن می باشد و کپی از آن در سایت یا وب لاگ با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

WELCOM TO:SARVENAZ.BLOGSKY.COM

بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو

لوگوی دوستان


خبرنامه وب لاگ

http://www.shereno.com/profile.php?id=5531&op=show
free counters


مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

**تبلیغات**

پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388
دیگر اشعار من

 

 

 میتوان 


چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388
دردحسرتُ غم


شنبه 12 دی ماه سال 1388
ثانیه ها

ساعتها ثانیه دارند

اما ثانیه ها برایم دقیقه است

دقیقه ها ساعتها طول میکشد

ومن درانتظار دیدن رویت ایستاده ام

اما چرا ؟

ثانیه ها ثانیه نیست . ساعت است ؟

اگرثانیه ساعت بود باید سالها درانتظار بمانم

برای دیدن روی تو

من که توان انتظار حتی لحظه ها راندارم

چگونه سالها درانتظار بمانم ؟

ای کاش ثانیه ها  همان ثانیه بود !!!

s@rv


شنبه 12 دی ماه سال 1388
تاکی ؟


شنبه 12 دی ماه سال 1388
زندگی درخواب است

آسمون گریه نکن ابراتو باز کن آسمون

اسمون کا رما قصه شده ، قصه ها غصه شده

همه جا دردو غمُ گریه شده

همه در ماتمُ غم ، همه دور ازدل هم

همه جا تاریکی همه جاخاموشی

این گلستان بی گل ،عشق دربوته غم

این قفسها بسته، گشته  بلبل خسته

پروبالش بسته

تا به کی ناله وفریاد کند

کس نباشد که دل غمزده اش شاد کند

علف هرز روئیده دراین دشت ودمن

چهره ها افسرده چشمه ها خشکیده

جای هر آب سرابی دیگر نا امیدی برسر

خشک گردیده درخت ، میوه ها گندیده

شمع درآتش  خود میسوزد

گل وپروانه  جدا گشته زهم

 آشیانها شده خاک ، سینه ها غم شدو درد

شب وتاریکی شب خنده کنان،همه درجشن سرور

ماه پنهان پس ابر،ابر پوشیده زمان

جای شادی همه غم ،چشمها خسته زباریدن اشک

پلکها خسته شده خوابیده

عشق درحسرت یک بوسه گرم

بادو طوفان همه شب زوزه کنان ، مینوازد دل شب

صید افتاده به دام، دردلِ کوهُ کمر

خانه ها ویرانه ،عشق بی سامانه

مویه دارد دلها

واژه ها فرسودِه اززبان افتاده

هیچکس نیست درجوشُ خروش

همه جا خاموشی همه دربیهوشی

آسمان اشک مریز ، تودگر گریه نکن

 دل ما سیراب است ، زندگی درخواب است

 s@rv


شنبه 5 دی ماه سال 1388
خسته ازچشمم شدم

درخودم امروز من گم گشته ام  ،  من دگر ازهردو چشمم خسته ام

او نمی خواهد که پیدایم کند   ،  من بگو دل بروفایش بسته ام 

شب که شد خاموش میبندددرش  ،  تا ندانم من چه آمد برسرش

روزو شب دنبال رسوائی رود  ،  من نمیدانم چه باید آخرش 

جای او درگونه های من بُوَد  ،  غصه هایش درکنارمن خُورَد

تا شکستی میرسد ازراه عشق  ،  بی مروت گونه هایم ترکند 

من ازاین احوال او افسرده ام ،  غم شده کارم سراسر غصه ام

ناامیدم من که باشم پیش او  ، من چرا دل برجمالش بسته ام 

پس چه حسنی دارداین چشمان من  ،  غیر باریدن دراین سیمای من

کاش خالی مینمود این خانه را   ،  من نمیخواهم که باشد پیش من 

من که خود گم گشته ام درحال خود  ،  باز حیران گشته ام ازکار خود

اوشده سرباراین رخسار من    ،   بی خبر هستم ازاین دنیای خود 

اونمی خواهد وفا داری کند   ، تا کمی در غصه ها شادم کند

دلفریبی کارهرروزش شده   ، او نشسته تا که رسوایم کند 

گرکه گم گشتم تو رسوا میشوی  ، دردل این غصه ها گُم میشوی

کس نمیسوزد دلش برحال تو  ،  بازهم درغم تو گریان میشوی 

پس بیا یک دم کمی اندیشه کن ، جا هلی  برکن تو راهی پیشه کن

بس کن از عیاشی این روزگار ، کم دراین دنیا توخواری پیشه کن

s@rv


شنبه 5 دی ماه سال 1388
آبستن غم

 blue flower blue flower  blue flower

چراباید برای لحظه هایم من همیشه درغم واندوه باشم

چرا باید به تنهائی دراین دنیا همیشه من بسان کوه باشم

چرا درمان نگردد درد  تنهائی دراین غربت که میدانم

که باید تا ابد درفکر غمهای فراوان دگر باشم

مگر جز عشق ودلداری چه کردم من دراین دنیا

که باید این چنین درسایه غمها اسیرو دربدرباشم

چرا باید بسوزد این دلُ هرگز نگویم درد جانسوزم

تنی آلوده ازدردُ پریشان حالُ من هم درفغان باشم

پریشانم ازاین نامهربانیها پشیمانم ازاین الفت

که دردل پرورانیدم که امروزهم چنین باشم

گناه من چه بود تنها برادرراگرفت ازمن

که امروزم بجای بوسه برصورت به سنگ قبر او باشم

برادر راگرفت این روزگار تلخ ونا عادل

پدرهم عزم رفتن کرد.  تا که دیگر بی سخن باشم

چه حاصل بود ماندن در جهان تلخ وناکامی

نمیشد من به جای او. هم راز برادر یا  پدر باشم

بیا ای آسمان بس کن ازاین ظلمی که میباری

که من آبستن غمهای فردای دگر باشم

s@rv


شنبه 5 دی ماه سال 1388
خسته

 

خسته ام از هرچراغی  روشنی بخشد دل من

ازخزان زندگانی  اززمین ازآسمانها

از همه آنها که گاهی میشوند دایه برایم

ازنگاه بی تفاوت  سایه اندازد تن من

ازهمه آنها که روزی مهربان بودند برایم

ازتو ازاو حتی ازخودمن

خسته گشتم از نگاه بی نگاه آشنایان

خسته ام ازخواب شبها .بامداد بی تفاوت

خسته ازماه وستاره ابرهای پاره پاره

خسته ازآمد شدن ها  خنده های کودکانه

خسته ازجورزمانه .خسته ازاین آشیانه

خسته ازاین اشکهای عاطفانه

نغمه های بادروغ عاشقانه

خسته ازبرگ درختان ازصدای بادوطوفان

قایق درهم شکسته  ساحل درغم نشسته

ازنگاه آهوی دردام مانده

ازتظاهر از ریا تا زنده هستی

درعزای مرگ تو ماتم نشستن

ازنگاه و ظلمها برمستمندان

ازهوسها ازگناهان

ازنگاه دختری گریان وخسته

ازبرای لقمه نان دلها شکسته

ازمی و میخانه رفتن

تا فراموشت شود چیزی که هستی

خسته ازایام هفته . شنبه تاپایان هفته

روزها ظلمت به مردم شبها مسجد نشستن

خسته ام ازآنچه گفتم چون نباشد طاقت من

دیدن این دردو غمها گوشه ای پنهان نشستن

s@rv


دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388
باغبان

 

باغبان با گل فروشم عهد بست ، تا بچیند شاخه شاخه حاصلم

نو نهالی بودم اندر باغ او ، رشد کردم شاد کردم جان او

گل شدم با غنچه های ناز وباز ، حال گشتم من اسیر دست او

تیغ برا میزند برپیکرم ، او بچیند برگ برگ خاطرم

میدهد من را به دست دیگران ، تا فروشندم مرا بااین وآن

ریشه ام درخاک ماند من دربدر ، دردرون ظرف آبی بی اثر

بچه ها تا میرسند درپای آن ، برگهایم را بچینند بی امان

ریشه من درگلستان خشک شد ، پیکرم درظرف آبی زشت شد

تا جوان بودم درون ظرف آب ، غرق بودم دردل آب وگلاب

پیرگشتم زاردرآن ظرف آب ،کی توانم چشم بندم سوی خواب

تا که خشکیدم مرا دورم کنند ، ازمیان جمع خود بیرون کنند

من که روزی درگلستان گل شدم ،حال درپس کوچه ها پرپر شدم

s@r


دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388
اشک غم

عشقُ شیدائی  که برقلبم نشست ، من به سختی آن بیاوردم بدست

این غم هجران که برجانم نشس ، بی خبر گشتم زدنیا هرچه هست

من پریشان حالُ حیران گشته ام ، این چه دردی بود بر کامم نشست

ناامیدی سرزده دنیای من ، قصه من همچو یک افسانه است

تا که شد تنها دل رسوای من ، اشک غم برچهره ی زارم نشست

تا به کی پرسم من از احوال او ، او نمیداند که قلبم را شکست

ضربه زدبرجان و بر پیمان من ، خود میان جمع دلداران نشست

شمع بزم اینُ آن شد بی خبر ، چون نمیداند که پشتش آتش است

شمع چون آخرشودشب میرسد ، روز رسوائی برای او بس است

گل چو پرپر شد بسان خار گشت ، او چه میداند گلی بی ریشه است

s@rv


دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388
خاطرات کودکی

خاطرات کودکی رویا شُده . جای پندُ غصه  دردلها شُده

بچه بودم یاد آن دوران به خیر. کارمن اصلا نبوددر کار خیر

بچه بودم درکنار بچه ها . کارمان آزاربوددر کوچه ها

سینما رفتن بجای مدرسه .نمره صفرِ حسابُ هندسه

روز شب درکوی دربرزن شدیم .یا مزاحم راهِ این  مردم شدیم

خادم آن مسجدِ نزدیک ما . آهُ نفرین میدمید برروح ما

عاصی از دستم شدند همسایه ها . میشکستیم ما تمام شیشه ها

فحش ها خوردیم ازاین همسایه ها . چون بدیدند شیطنت درکار ما

گاه باچوبُ کتک دنبال ما . گاه نفرین ها کنند برجان ما

چون زمان بگذشت من برنا شدم . ازبرای زندگی دانا شدم

مادرم ازحال من عاصی شده . دربدر درکوچه ُ صحرا شده

سن رسید جائی که سربازی کنم . ازبرای میهنم کاری کنم

تا لباس سبز براین تن رسید . خدمت سربازی ام پایان رسید

ترس ووحشت خیمه زد برجسمُ جان.من فراری گشتم ازآن پادگان

آمدم بار دگر با مادرم . درکنار این همیشه یاورم

مادم گفتا برو همسر بگیر . تا نباشد چهرات افسرده پیر

بالباس قرضیِ همسایه ها . پُز بدادم درمیان بچه ها

من شدم دامادشادو سرفراز . تا کنم با همسرم رازونیاز

اونمیدانست کارو  پیشه ام . داغ جان سوزی رسید برسینه ام

تا که فهمید ازبرش بیرون شدم . باز هم درزندگی تنها شدم

من خریدم یک کتاب شاعری. تا نویسم شعرهای بهتری

شعراون شاعر درون شعر خود . تا بسازم شعری دراشعارخود

شعرها گفتم برای دیگران . تا بخوانند ازبرای این وُ آن

مرحبا گویان بخوانند شعر من .نام استادی نهند برنام من

مادرم با چوب تر میزد سرم . ترکه ها میزد به جانُ پیکرم

بچه جان کی شعرپایان میرسد . تا شوی کاری که نانی هم رسد

شاعری هم باز پایانش رسید . غصه ازسر تا بدامانش رسید

گاه سرگردان درون کوچه ها . یاد دورا ن قدیم با بچه ها

بچه ها هریک سرکاری شدند . صاحب اموالُ پیکانی شدند

کس جواب این سلامم را نداد . پول خُردی بهرنانی هم نداد

حال برای دیگران بیل میزنم. یا نشینم پُک به سیگارمیزنم

کس نداند کارو این احوال من  . گر بدانند وای براحوال من

s@r


شنبه 21 آذر ماه سال 1388
توباشی پیش من


دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388
کار بلبل

کار بلبل خواندن آواز شد* تا که او با یار خود هم ساز شد

او بخواند یار شیدائی کند * تا بگیرد کامُ رسوائی کند

تا نفس دارد بخواند درقفس* مست گردی ازصدای این نفس

گل برقصد با صدای نرم او* شمع روشن بانوای گرم او

پرزند پروانه گرد حال او* آسمان گریان شود ازکار او

او بداند چیست د رآوازاو* نیست شیدائی دراین آوای او

کس ندارد ازدل وحالش خبر *آنقدر خواند که گرددخسته تر

چون توانش ناتوان شدخسته شد *او نِشیند. چون دهانش بسته شد

کار او دیگر به آخر میرسد *جان او دیگربه پایان میرسد

تا صدا دیگر نباشد درنفس* نیمه جان پر میزند دراین قفس

چون نباشد درکنارش هم نفس * تا که شاید آیدش یک دادرس

دادرس درحال شیدائی بود* بی خبراز حال این بلبل شود

شورِعشقُ عاشقی درکام او* مرگ بلبل را نبیند چشم او

خون بلبل از قفس بیرون رود* اشک گل برسینه صحرا خَزَد

شمع خاموش است دردامان او* پر زند پروانه گرد جسم او

دم به آخر میرسد شب میرود*مرگ بلبل. قصه آخر میرسد

s@rv


دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388
دزدانه مرا بنگر

دوباره به پشت شیشه های کبود خانه بیا

دوباره مراازکنارپنجره ات نگاه کن

چراغ خانه خاموش است ولی

من تکرار رفت وآمدنت را

ازپشت شیشه های کبود میبینم

که چگونه آرام وبه هربهانه میگذری

تا برخموشی ام نظاره کنی

برو وباز به هربهانه بیا

ودزدانه مرا بنگر

که چگونه ساکتُ خموش

دراین سرمای جان سوز

درانتظار توهستم هنوز

تو رفتیُ بازدوباره بیا

که میلرزم  ازتب وسوز

وبازدرانتظارم که توبازآئی

ببینم تورا که دزدانه مرامینگری

وتو این بار

نظاره گرسایه ام باشی

که درامتدادشب محو می شود

s@rv


دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388
تقدیم به همسرم

همسرم ای مونس شبهای  تارم *ای که بهردیدنت من بی قرارم

ای پناهم  . گرنباشی بی پناهم *همسرم ای هم نوای ناله هایم

ای امیدزندگیُ معبد مهرو صفایم *ناخدایم . گرچه بی مهرووفایم

ای سفیدی بخش شبهای سیاهم *همسرم ای نغمه خان بچه هایم

ای نگین برانگشتراین دستهایم *همسرم ای رازدار قصه هایم

ای شریک دردها وغصه هایم * کاش میشد این سفر کوتاه گردد

غم درون سنیه ی من شاد گردد *انتظارم تا توبرگردی به خانه

گرم گرد د چون گذشته آشیانه *محوگردد دیگر این اشک شبانه

تاسرایم من برای تو ترانه *سربه دامانت نهم بااین بهانه

بی خبرگردیم زغمهای زمانه* سردهیم آن نغمه های عاشقانه

بوسه بارانت کنم من دلبرانه * تک درخت خشک من چون زدجوانه

زندگی گرددبرایت شادمانه * گرنبا شی زندگی بی تو خزانه

****

هرچه میگردم نمی یابم گلی بهتر زتو - هرگلی را می پسندم خار پهلوی تواست


جمعه 6 آذر ماه سال 1388
دل مُرده


جمعه 6 آذر ماه سال 1388
اسیر چه عشقی؟


پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1388
همین هستم


پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1388
طاقت دوری


سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388
کاش میشد


سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388
ای شمع


شنبه 30 آبان ماه سال 1388
دست سرنوشت


جمعه 29 آبان ماه سال 1388
تنهائی

تنهائی غم نیست اما تنهائی غصه هست

تنهائی سکوت انسان است

گاه باغم .گاه بی غم . وگاه آرامش

تنهائی گاه زائیده دروغ هاست

تنهائی گاه درزندان است

زندانی که درش بی گناهی خفته

تنهائی گاه اسارت انسان است به دست خود

تنهائی گاه سرگردانی دریک کوره راه است

تنهائی هرگز تنها نیست

درتنهائی تنها جسمت تنهاست

روحت  . فکرت واندیشه ات بادیگریست

زیرا درتنهائی به آنچه داری ونداری می اندیشی

گاه تورا محکوم به تنهائی میکنند

وگاه برای فرارازخود تنهائی

وزمانی  آرامش روح وروان

وقتی درتنهائی درانتظاری پس تنها نیستی

تنهائی تجربه تنها بودن نیست

تنهائی با دیگری زیستن درتنها ئی ست

تنهائی دروغ وراستی هاست که درهم یکی شدند

واین احساس ماست که درتنهائی تنها هستیم

s@rv


پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388
دل بریدن

نمی شود زمستی ومیخانه دل بریدو برفت

کجا روی چو شمع مرده که نورش به بادرفت

نمیتوان به بزم دوستان خودروکنی که میدانی

چراکه افسرده د ل شوی و آنجا نمی مانی

دل ازفراق یار بی وفا ی خودچوبرکندم

دوباره درغم بی کسی خود فرو ماندم

زحسرت این روزگار شوروشوم گریانم

ندانم دراین غربت غریب به که دل بندم

دیار عشق و امیدپر از رنج و بی وفائی بود

هر آنکه دل بریدم ازاو درش جفائی بود

دمی تو باده بریزوبنوش تا که خوش باشیم

که ماهمیشه اسیراین دل تنهای خود باشیم

s@rv


پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388
رنگها

کاش همه رنگها یکی بود

نه سفید ونه سیاه

نه بنفش ونه گلی

کاش اینهمه رنگ یکی میشد

جای رنگ تودلها مهربونی میشد

همه دعوا سر این رنگها دارن

یکی آبی .یکی قرمز یکی زرد

خوش بحال ما که باشیم یک رنگ

نه به این رنگ نه به اون رنگ

دیگه کاری نداریم

قلب ما سفید چون تور عروس

عشق عالم تو دلم نقش ببست

اینهمه غصه رنگها نخوریم

عشق خود اسیر غمها نکنیم

تا به کی اسیر این حرف ها باشیم

تا به کی دیگرون ورنگ بکنیم

نمیخوام رنگی باشم

نمیخوام عاشق دلتنگی باشم

تو ی این دنیا دورنگ وجود داره

یاسفید باشه یا رنگ مشکیه

توی جشن وعاشقی سفید باشه

رنگ مشکی تو عزاها میپوشن

رنگ آبی توی آسمون باشه

s@rv


پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388
نیست داروئی

من ره میخانه را گم کرده ام

بی خبر من مست دنیا گشته ام

گر گناه است بشکنید این جام را

چون نمیدانید که من دیوانه ام

درمحاکم حکم زندانم دهید

حد زنید شلاق برجان وتنم

درمیان عاشقان دارم زنید

چون نگویم راز این می خوردنم

من تهی دستم از مهرو وفا

ابلهی باشداینجا بودنم

صید ازصیاد نالد من زدل

کی توانی دید این رنج وغمم

ای طبیب من عاشقی بیگانه ام

هیچ داروئی نباشد ازبرای مشکلم

گر طبیبی درداورا چاره کن

دروصالش ناتوان گشته دلم

مست ومی خوردن شب وروزم شده

نیست دا روئی بجز می خوردنم

s@rv


پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388
آخرنباشد

ما خود گم شدیم درکارزار خویش

 کس نیست که بپرسددگر بارحال ما

هرکس رسید طعنه مستانه میزند

 روزی رسد که دنیا بگرددبه کام ما؟

 خوش باشی وامید هرجا که میروی

 آخر نباشد چنین روز وروزگار ما

s@rv


چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388
تولددرسکوت

برای آنها که تولد خودرا گم کردند

دیشب درسکوت تولدم بود

تنها من بودم ویک شمع نیم سوخته بود

شمعی که برای تاریکی شبهایم بود

جای تو هم آنجاخالی بود

کیک وشیرینی تولدم یک تکه نان بود

روی اون باشکر وروغن تزئین شده بود

نمیدانی چه زیبا بود

بخود میبالیدم که امشب جشن تولدم بود

اما میهمان من تنها گربه خانه بود

پشت سرهم برای کیک میومیو میکردهمش تو چرت بود

سگ همسایه هم دعوت داشت اما نیامده بود

آخه او ازشیرینی متنفر بود

راستی میوه هم زیادبود

چند تا ترب سیاه وقرمزکه باسبزی تزئین شده بود

قناری همسایه هم آهنگ تولد برایم خوانده بود

دکور اطاقم هم دود هیزم بود

آخه هوا خیلی خیلی سردبود

مانند هاله ماه سقف اطاق را زیبائی داده بود

همه رویا بودو خیال اما دلم درانتظار تو بود

آخر شب همه رفتند وشمع هم سوخته بود

تنها من ماندم با یک اطاق که پرازدود بود

واینهمه میوه شیرینی که روی دستم مانده بود

وجای تو که هم چنان خالی بود

s@rv

ما شمع مرده ایم درگور عشق خودپروانه نیستیم که هرسو گذر کنیم


چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388
بقیه نبودن

یکی بود بقیه نبودن

پس کسی نبود حرفتو گوش بکنه

با خودم حرف زدم

شاید خودم دردمو بدونم

اما یکی اومد گفت

این همون دیونست

s@rv


چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388
فرشته مهربانی مادر

مادرم امیدشب های سیاهم

مادرم ای عشق  پاک وباصفایم

ای نگین انگشتر این دست هایم

ای که تنهائی نشستی درکنار غصه هایم

ای که ازداغ برادر داغ دارد سینه هایت

در سیاهی ها نشینی تا نبینم اشکهایت

ازبرایم هم برادر بودی و من درکنارت

من که گم گشتم درون غصه هاوقصه هایت

ازغم همسر نداری طاقت این زندگانی

با همه آشفتگی تنها کنار من بمانی

من که از داغ برادر تاب تنهائی ندارم

ای که درسختی مرا هم سازهم آواز بودی

طاقت این اشک وغمهایت ندارم

غیرتو دیگر دراین دنیای فانی کس ندارم

گر بمانی پیش من دیگر تمنائی ندارم

چون نباشی جز فغان وناله ام کاری ندارم

سوختم زین دردو غمهای زمانه

بی تو گرمی نیست در این آشیانه

درکنار هم برادر با پدر درخواب هستند شادمانه

هردو رفتند این منم ماتم نشستم درکنارت کنج خانه

ازخدا خواهم که درپیشم بمانی

درغم وشادی کنار بسترسردم بخوانی

سربه دامانت نهم چون سالهای نوجوانی

قصه عشق جوانی با پدررا ازبرای من بخوانی

s@rv


دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388
انتظار دیگری بود

          هفته ئی بگذشت هفته دیگر رسید        

   بازهم خاموش بود کاشانه اش

            بی خبررفت و نبودش یک نشان          

   تا که پرسم حال او درخانه اش

                       دوستان آگاه ازاحوال او                      

  آشنایان باخبر ازرفتنش

                 هرکجا میشد برایش درزدم                 

   دوستان ودشمنان راسرزدم

          بی مروت ها که میدانند حال زارما       

   لب نبگشودند ومن ماتم شدم

                  آنشب ازنزدیک خانه ردشدم                

   خانه روشن بود  من پنهان شدم

                       اونشسته درکنار پنجره                      

  من زشادی هم چو گل خندان شدم

                      صبرکردم تارسدروز دگر                     

  تاروم بادسته گل من دیدنش

                     درزدم بااظطراب ودلهره                     

  درچوواشد شادوخندان دیدمش

                     لیک اودرانتظار دیگریست                  

    تامرادیدخنده برچید ازلبش

            من نشستم اونشست درگوشه ای         

   شاد بودم   چونکه سالم دیدمش

       هردوساکت گم شدیم درحال خویش     

     وقت چون بگذشت رفتم ازبرش

                   بانگاهی سرد همراهی نمود               

    انتظاردیگری بود انتظارمن نبود

                  تاوداع کردم زچشمش گم شدم              

   سجده کردم من که اودرخانه بود

                     اونپرسیدم که بازآیم دگر ؟                  

    من برای او چویک بیگانه بود

              بازخوشحالم که سالم بودوشاد           

      گرچه بامن یک دمی خندان نبود 

s@rv


سه شنبه 5 آبان ماه سال 1388
یک نامه


دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388
تو برو

تو برو تا که بدانم رفتی

تو برو تاکه بدانم زین پس تنهایم

تو برو اشک مرا د یده مگیر

من نخواهم که بمانی تو برای دل من

من نخواهم تو بسوزی برمن

من نگویم تو برای د ل من قصه بگو

قصه ما به تمامی برسید

بحث ناگفته ما گشت تمام

تو برو

من نگویم که به پای کفنم گریه بکن

حیف باشد که زچشمان تو باران بارد

تو برو درپی شمع دگری

نه بمان دربرخا کستر من

تو برو

بگذار که ابر

ازبرای دل من گریه کند

تا تو گریان نشوی ازبرمن

تو برو تاکه بدانم رفتی

s@rv


دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388
تا نفس دارم

خیالی نیست پرواز دگر دارم

برای دیدنت عشقی به سردارم

نمیدانم که این ره تا کجاباشد

دلی بیتاب برای دیدنت دارم

گناهم چیست هم رازتوگشتم من

برای عشق تو صدها سخن دارم

اگر طالع بودکارم به دنبال تو میگردم

به هرجا شدروم تاجان به تن دارم

همیشه موسم گل پیش من بودی

فغان ازدوریت دراین جهان دارم

گرفتارتو ام با عشق واحساسم

نمیدانی که من شور دگر دارم

زهجر تو دراین وادی گرفتارم

قفس را باز کن تا من نفس دارم

s@rv


جمعه 1 آبان ماه سال 1388
آب ودونه

امشب که بابا برگشت خونه

بازهم قناریها براش آواز میخونه

منتظرند بابا بهشون اب بده ودونه

بابا غم میگیردش وقتی قناری میخونه

آخه دست بابا بازم خالیه

شکم بچه هم حالی به حالیه

مادری نیست که غم شون و بخوره

دستی به سروصورتشون بکشه غصه شون بخوره

 اونا ازیه طرف غم بی مادری دارن

ازاین طرف هم دردشکم خالی دارن

امروزم باز بابا بیکار بوده

برای یه پول سیاه تو خیابونا انتظار بوده

بابا دیگه خسته شده . بابا دل شکسته شده

میشینه یک گوشه ماتم میگیره

کوچیکه براش بهونه میاره

بابا ازغصه نگاهش میکنه

از ته دل واسه او تنها یه آهی میکشه

آخه اون بچه به امید نونه

غصه خوردن برای اون نون نمیشه

بابا دستی به سروروش میکشه

بازم ازخونه  بیرون میزنه

شاید این آخرشب لقمه نونی ببینه

توی این ظرفهای آشغالی که گوشه خیابونه

s@rv


دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388
مرگت باد : RONJ

 

زکوه ُرنج  بیزارو نزارم

برادر را گرفت تا من بمانم

تو رنگ مادر خود را ندیدی

زرنج دوری او بیقراری

ولی من با برادر خو گرفتم

میان شعر او ماتم گرفتم

به کوه وقله ها پا می نهادیم

سرود عشق کوهستان بخواندیم

بدست خود برادر خاک کردم

میان دوستان فریاد کردم

برو ای قُله رنج مرگ بادت

برادر را گرفتی ننگ بادت

همیشه اسم تو درشعر او بود

ندانسته اسیر نام تو بود

s@rv


یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388
رسوا

بازهم سنگی به قلب من زدی

قلب من بازیچه نیست

قلب من ویرانه ایست

قلب من دردست تو ویرانه شد

شورعشقت دردلم بیگانه شد

هم شکستی هم گسستی

آتش عشق مرا

ظلم عالم برتوباد

دل نداری آنچه داری تو. فقط بازیچه است

عشق تو مانند یک دیوانه است

شور وشیدائی ندارد قلب تو

چون شده بازیچه احساس تو

اشک وغم دادم برای راه تو

هجروروسوائی کشیدم پای تو

من ندانستم که تودیوانه ای

با نوای عاشقی بیگانه ای

من ندانستم که عشقت عشق نیست

مهرتودربست نیست

آنچه داری یک دل سنگی بود

باهوس دامان هر عشقی رود

کام دنیا چون گرفتی میروی

دیگری باعشق خودرسوا کنی

خود ندانی میشوی رسوا دراین دنیای خود

ننگ وبدنامی زنی برنامو بردامان  خود

s@rv


یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388
تا به کی

یکی بود یکی  نبود همه چی تنهائی بود

آخه تنهائی چیه غم ما دست کیه

دیگه من خسته شدم مرغ پر بسته شدم

کسی یادم نکنه دنیا شادم نکنه

دیگه فریاد میزنم با کی من حرف بزنم

غم نشسته تو دلم باطل و بی حاصلم

شب و روز من سیاه عمر من گشته تباه

جسم من خسته شده در به روم بسته شده

درد واین ناله من شده همسایه من

تا به کی غم بخورم من که عشقی ندارم

s@rv


سه شنبه 14 مهر ماه سال 1388
کوس رسوائی

من تورا برای خود نشان کردم

این تلاش سالها جست وجوی من بود

ازتمام روزنه ها گذشتم

کوچه پس کوچه ها به دنبال تو گشتم

تا عشقت را دردل نشاندم

آنچنان که باغبان نهالی درباغچه میکارد

آنچنان که شمعی ازگزند باد دور میدارد

وسایه بانی که شراره آفتاب را بشکند

تااین نهال غنچه وگل گردد

که طبیعت اززیبائی رخش حیران شود

وامروز من هستم وتو

با یک دنیا ناگفته هاکه دردل داریم

باید شکست این حباب را وگفت آنچه که هست

ازعشقی که سالها درپس ابرپنهان ماند

تا امروز که درپهنای  آسمان گسترد شد

وکوس رسوائی آن برسربازار زده شد

اما عاشقان دانند که این عشق همچنان پابرجاست

وشورش که هاله ها را روشن میسازد

آن چنانکه ماه...

s@rv


یکشنبه 5 مهر ماه سال 1388
توگریه نکن

من که امروز شرمنده شدم

این همه اشک مریز

حیف این چشم سیاه تو که باران بارد

غصه کم خور چه شده ؟

عشق تو مردهمین!!!

که نباشد دگر این رسوائی

چه شدامروز کنارم هستی؟

چه شده آمدی تا قبر مرا پاک کنی؟

چه گلی آوردی

سبزو شاداست بسان دل تو

گل مریم . گل رنبق . گل یاس

گل رسوائی من را چه شده؟

برو ازقبر برو دور بشو

برو درفکر گناه دگری

برو آماده بکن قبر سیاه دگری

نه برای تو برای دگری

که چومن عاشق وشیدای تو شد

تو شکستی دل من

تو ربودی همه پیکر من

تا که من خاک شدم

حال اینجا تو نشستی چه کنی؟

آمدی گریه کنی؟

گریه ازغصه ندارد چشمت

گریه ازرشک ندارد اشکت

تو برو گریه نکن

چشم خود درغم رسوائی من خسته نکن

چه سخنها گفتم

چشم تو ساحر من شد دل من واله تو

ناز آلوده نگاهت منو حیران تو کرد

مست بودم که مرا خواب توکرد

ریشه ازبن ببریدی که نباشد رشدی

تا که امروز به جرم گنهی خاک شوم

راه تو باز شود

ازبرای نگاه دگری....!!!

s@rv


1 2 >>
نمی خواهم احساسم را فدای وزن وقافیه کنم  تا مرا شاعر بدانند،میخواهم برای آنچه که مبینم ، حس میکنم ودرونم هست قلمم به حرکت درآورم هرچند بگویند شاعر نیست،
چون نمیخواهم  شاعروزنُ قافیه هاباشم هرچند که میدانم
کریم لقمانی

اشعار کریم لقمانی