ثبت شده درتاریخ دوشنبه 6خرداد1392 به شماره سریال 242594 درسایت شعر نو
سایتهای : شعر2 – دلنوشتنی – شعرناب
دردمیکشد تنهائی ام !
نگاهم باکوله بار غم ، طی میکند کوه رُنج
افکارم منجمد ، نه ازسردی هوا !
وسکوت دیده گانم برمفلوک قُله !
که خلوت سپیده ای
دهان گشودتا با خون سرخ ات
نقاشی کندسیاهی های نقش بسته بردامان پلیدش
نگاه کن ، درسقوطت به سوگ نشستند صخره ها !!!
ازیادنمی برم پیراهن خیس ازخونت
بوی عطر نجیب تن ات
وتبسم آرامت درصخره های بی شرمِ رُنج
باشُرشُر اشک همنوردانت
چه ناباورانه ته نشینم کردی
تا مبهوت بمانم همیشه درگرداب اندوه
شبها مویه های چشمم خیس میکند بالش
لخته های اشک روی آستینم میرقصند
دیگرچروک برداشته زخمهای دلم
به دوش میکشم خاموشی های خانه
ونگاهم برتصویرمحجوبت
که آویزان کردم درقاب شکسته ی سینه
برگرد دوباره، تکمیل کن شعرصعودت
بگشای دریچه ی خیالم
چه تخیلات پوچی... !!
*********
دوباره روزغصه شد، دلم چه بیقرار شده
نیامدی سکوت شب ، طلوع شام تارشده
به آسمان نمی رسد، صدای ناله های من
فشار داغ دوری ات ،به سینه کوله بارشده
حساب ماه وُهفته ها نمانده ، رفته ازسُرم
که لحظه های شادی ام، زدست توفرارشده
وقارِخانه رفته ازفراق تو، چه گویم ات
خوراک روزو شب مرا، بسان زهر مارشده
میان قاب پنجره ، نشسته ام به سوگ تو
که اشک دیده گان من ،بسان چشمه زارشده
بیا دوباره شعرخود ، درون خلوتم بخوان
نگاه غصه بارمن ، اسیروانتظارشده
s@rv
شنیدم خاک مرده سرد است اما نمیدانم چرابعدازچندسال هنوزازگرمی آن میسوزم؟
شایدقبل ازاینکه برادرم باشدهمنوردم بود !
فقط می تونم بگم که لذت بردم از اشعارتون...
جسارت من رو ببخشید که نمی تونم حرفی در خور شعر زیبانون بزنم...
تب خاک سرده ولی نه در مورد کسی که همیشه یه حس گرم بوده برامون...
کسی که حسمون نسبت بهش گرم باشه تا ابد گرم و جاودان می مونه...
این نظر شخصی منه...
سبز باشید
سردی خاک ...
زبی مهری ماست.
درود استاد گرانقدر
سپاس از مهر و لطفی که نسبت به بنده دارید.
همیشه شاگرد شما هستم و می آموزم از اندیشه و قلمتان.
پاینده باشد قلبتان که سرد نیست و گرم است .
و هنوز به یاد آن عزیز از دست رفته ...چنین سوزناک قلم می زنید.
روحش شاد
سلام
سپاس از حضور با ارزشتون در وبم...
اگر اشکال نداشته باشه دوست دارم که لینک وبتون تو لینک هام باشه به عنوان یک بزرگتر که بتونم درس بگیرم ازش...
سبز باشید...
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی،یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی،یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی،یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند،بخواهی قبولت داشته باشند،بخواهی شریکت باشند...
(میرا/کریستوفر فرانک)
با پستی جدید به روزم
لطفاوقتی اپ می شید خبر کنید
سپاس
دعوتید به خوانش یک سپید...