ثبت شده درتاریخ شنبه23فروردین1393 به شماره سریال304656درسایت شعر نو
سایتهای :فیس بوک-شعر2 –سیمین ساق
دیوانه ، ترسیم میکنی مرا؟!
بربوم بی رنگ وبی محتوای خود !!
من سالیان دور عکس خودرا کشیده ام !
رقص غم واندوه ایام دیده ام !
دیگر چه سود اینجانشسته ای !!
درصفحه ی سیاه مرا نقش میکنی ؟
من تصویر زنده ای ازدردورنج گذشته ام !
خودراقلم بزن !!
که درخواب غفلتی!
چون ذهن برهنه ات
کُند ورق میخوردهنوز!!
اما ،
دراذحام این شهرتب آلودو پرفریب
روزی همچومن تکرار میشوی !!
حیران وُبی نصیب
واخورده ی کوچه وبازار میشوی!!
s@rv
http://shereno.com/5531/38161/304656.html
شما افتخار دادید
خوشحالم که سعادت اشنایی باهاتون رو پیدا کردم♥
سلام استاد
بسیار خوشحال شدم که ب وبم سر زدی
یه دنیا ممنون
منم شعرهای زیادی گفتم اما فقط این چندتارو تو وبلاگ گذاشتم
نه اینکه اونا رو مراقبت کردم و نگه داشتم ..نه.....
اونا هم مثه خودم در لابلای انبوهی از کاغذباطله ها به دست فراموشی سپرده شدند....
قابلیت بستن راست کلیک رو هم نبستم تا هرکی دلش خواست کپی کنه و ببره
مثه خودم که همیشه بی بها و ارزون با هر ندایی رفتم....!
خسته ام انبوهی از دردم رفیق
ازخودم از زندگی سردم رفیق
بی صدا در بی کسی ها گم شدم...
اعتراف:
دیگر کم اوردم رفیق....
خسته ام انبوهی از دردم رفیق
ازخودم از زندگی سردم رفیق
بی صدا در بی کسی ها گم شدم...
اعتراف:
دیگر کم اوردم رفیق....
با سلام خدمت استاد گرامی جناب آقای لقمانی.
طعم شیرین آشنایتان و لذت حضورتان در گلباغم همواره در کامم خواهد بود.انشاالله آشنایتان جاودانی وحضورتان دائمی باشد.
عقرب عاشق
دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....
سلام استاد
خرم باشی
سلام استاد امیدوارم همیشه شاد و خرم باشید و سایه شما پدر بزرگوار بر سرمان باشد...
خیلی متاثر شدم انشاءالله که مشکلی پیش نیاد....
من جز سلامتی شما شاعر گرانقدر چیزی نمی خوام
لیر قلعه تل
تردم مپندار ای لیر
پلنگی بودم به تنگ
بی رخصت و زلال
کبوتران را حواله پرواز میدادم
یادش بخیر
پدرکه بیرقش شیربود
و چوقایش زنبیلی از شکوفه های نارس
و همیشه انگشتانش که در حسرت رکاب
به تاول می نشست
یادش بخیر
دراز دره ها را
لطف علف پر می کرد
وخانه ها برشته از محبت کاهگل
دشت بوی تازگی دبستان میداد
راه رای بی رمق مه
لالای کودکانه ای بیش نبود
ای حرمت حصار معتبر زاگرس
خیمه ی چهل بند اجدادی
ای خالک طلائی گندم
بر بینی کشیده منگشت
خوش چمن باشی
خواب صبحت سبک
آستینت پرگل
شقیقه هایت شقایق گون
حنابند کدام
نامحرمی عرس مادر؟
که اینگونه رو گرفته ای
بر بازتاب حنائی کدامین آتش
گندمزارت خونی است
که اینگونه برخلاف خنجرسینه می سایی؟
تویی که هیچ گاه نامعطر نگشته ای
ز پنجه ی خصم
و عریانی ات
آئینه ی دختران هفت گانه بود
این باد بد شگون
چه می بوید از بهار
که نه نمره ای
نه سواری
و باز یاران که ناشادند
شاعر:حیاتقلی فرخ منش
تقدیم به استاد عزیزم
سلام استاد
دیشب پای سجاده ی سبزم برای عافیت شما با خدای خود خلوت کردم...
عافیت شما بزرگترین آرزوی ماست....
تنها راه زندگی مبارزه کردن است.....
ما راستان قامتان چشم به خورشید دوخته ایم
♥
سلام ممنونم استاد
بهتر شدی؟
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
با سلام و درود به استاد ارجمندم
با عرض تبریک بخاطر وبلاگ زیبا و پر محتوای حضرتعالی
اینقدر از وبلاگتان سود بردم که خرسند شدم از مطالب و
اشعار زیبایتان
قطعه ای دو بیتی را تقدیم حضرتعالی میکنم و خیلی مایلم در وبلاگ جنابعالی جایی داشته باشم .
ما دانه خور کشته امسال خودیم
پند دگران دهیم گر لال خودیم
پند دگران دهیم که اعمال برند
چشم نگران به گور اموال خودیم
.................................
الاحقر باقر رمزی باصر
عنوان وبلاگ ( معتادان گمنام شاعر)
اشعارم در ( وبلاگ اشعار کامل شاعران) منعکس است
baserbr.1383@gmail.com
خدایا اگر ادب بندگی نمیدانم
اما عزیزانی دارم که به ذکرت مشغولند
و مودب به آداب بندگی
که به دوستی با آنان امیدوار و خرسندم
خدایا به نعمت وجودشان و حرمت مناجاتشان و دل پاکشان به ما هم نظر کن.....
سلام استاد خوبی بهتر شدی
ببخش که دیر جواب دادم...
درگیر آزمایشات ازدواج بودم...
امروز عصر قراره جواب بدن خیلی استرس دارم....
سلام ممنون از نظر با ارزشتون/وب شما هم زیباست /موفق باشید
بر فاطمه ،محبوبــــه ذات ازلی
بر حجتِ حق به آل یاسین صلوات
میلاد بر شما مبارک
سلام استاد ممنونم
حال و احوالتون چطوره؟
در دنیایی که خدا همراه اول است
هیچکس تنها نیست (روزگارت خدایی)
دلم برای حضور و غیاب مدرسه تنگ شده
انگار برای یکی مهم بود
که ما باشیم یا نباشیم.....
این روزها که از خواب بیدار میشوی به یاد من هم باش
به یاد نیمکت دوستیمان که بی ما خاک میخورد..
چقدر دلتنگ تو و کلاسم.....همکلاسی
تیر برقی چوبیم در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا
حال اما،خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته
بد نگاهم میکند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نمیگردد عصای روستا
سلام استاد خوبی چخبرا
بهتر شدی؟
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
درودها استادگرانقدر.بسیارزیباآموزنده وقابل تامل سرودید...
درپناه حق همواره سالم باشیدوشاد
سلام آزیتا خانم گرامی

سپاس ازنظر لطف
منت گذاشتید